روح همراه
جولای 9, 2009

SoulMate
وقتی برای اولین بار به چشماش نیم نگاهی انداختم دیگه نتونستم نگاهم را بگیرم! یه گرمایی سرتاسر بدنم به جریان افتاد! دستهام سنگین شدند! ضربان قلبم به حدی بالا رفت که احساس کردم نزدیکه قفسه سینه ام شکافته بشه!
خود من هم نفهمیدم چرا اینجوری شدم! سابقه نداشته با دیدن یکی ،اینطوری بشم ولی حالا که این اتفاق افتاده و من را در خودش بلعیده بود! اتفاق عجیبتر این بود که با تمام وجودم احساس کردم که او را می شناسم! البته این توهم نبود بلکه یک حس بسیار قوی بود. مثل این می مونه که یک چیزی را مدتها گم کرده باشین و بعد از مدتی در ذهن تون یادتون بیاد که اون را آخرین بار کجا گذاشتین!
دیداری دیگر
جولای 7, 2008

- تا بعد…
دلم گرفت! گذشت…بوسه های عاشقانه ات رو گونه هام هنوز سنگینی می کنند…آه… تعجب کردی که این همه احساس کجا بوده!
اصلاً مهم نیست… مهم اینه که من یه بار دیگه تو را دیدم.
اصلاً مهم نیست… مهم اینه که من با رفتنم باز هم می تونم به یاد تو و نگاه عاشقانت روزم را پر از شوق و هیجان نگه دارم!
انتظار
می 28, 2008
امروز یه کم دیر کردی! همیشه دقیقاً اونجا می ایستادی! به تو نگاه نکرده، لبخندی ملیح روی صورتت نقش بسته بود!
کمی خسته شدم! نه قلمی دارم و نه کاغذی، ولی اونقدر این جا را پر از احساس کرده ام که اگر بعد از من اینجا اومدی شاید تا حدودی متوجه بشی که یکی بی صبرانه انتظارت را کشیده!
دوست
می 28, 2008
گذشته ها گذشته! ولی خاطره تو هنوز تو ذهنم زنده است!
خاطره تو همش شادی و خنده است!
تماشای خنده هات لذت داره! اینقدر لذت بخشه که یادآوری اونها، آدمو شارژ می کنه!
من نگاهم عوض شده! کاری به بقیه ندارم! نه تا اون اندازه که سر به هوا شده باشم!
نه! اصلاً… ولی من کنار تو، در دریای آرامش شناور میشم!
وای! ای خدای من! من شاید عاشق تو شده باشم! عشق من داره آتیشش زیاد و زیاد تر میشه! کی میشه دوباره ببینمت!
باور کن ایندفعه فقط نگات می کنم! فقط تو خنده هات غرق میشم!
من
می 27, 2008
دیدم تو را، ای کاش نمی دیدم! خیلی زود عاشقت شدم! باورم نمی شد، اما ورقهای سفید، نامه ها! من معتادت شده بودم! معتاد دیدنت! معتاد پاییدنت! اصلاً خسته نمی شدم!