روح همراه
جولای 9, 2009

SoulMate
وقتی برای اولین بار به چشماش نیم نگاهی انداختم دیگه نتونستم نگاهم را بگیرم! یه گرمایی سرتاسر بدنم به جریان افتاد! دستهام سنگین شدند! ضربان قلبم به حدی بالا رفت که احساس کردم نزدیکه قفسه سینه ام شکافته بشه!
خود من هم نفهمیدم چرا اینجوری شدم! سابقه نداشته با دیدن یکی ،اینطوری بشم ولی حالا که این اتفاق افتاده و من را در خودش بلعیده بود! اتفاق عجیبتر این بود که با تمام وجودم احساس کردم که او را می شناسم! البته این توهم نبود بلکه یک حس بسیار قوی بود. مثل این می مونه که یک چیزی را مدتها گم کرده باشین و بعد از مدتی در ذهن تون یادتون بیاد که اون را آخرین بار کجا گذاشتین!