خدا1
جولای 7, 2008
یک بار یه گوشه خلوت نشستم، یه جای دنج که فقط نسیم آروم و سرد شب را رو گونه هام احساس می کردم! جایی که فاصله های درونیم را کم می کرد! دیوارها را بر می داشت!
یه وقت دیدم یکی بسیار آروم منو می پاد، یکی که نگاهاش مهربانی و محبت را القا می کرد، انگار این نسیم لطافت دستهاش را به من نشون میداد و تاریکی شب، سیاهی چشمهای زیبایش را!!!
همیشه همه جا باهاته وقتی راه میری، وقتی نشستی، یا گریه می کنی و میخندی اون باتو میخنده،اشکاتو پاک می کنه همیشه هست مواظب توست تا اینکه روزت شب بشه و تو بخوابی اون بیدار بالای سرته توی دلته مواظب که تو اشرف مخلوقاتش احساس تنهایی نکنی ولی ما با این حال با این خوبیای خدا بازم بد میشیم بازم گناهکار میشیم و… چرا؟
متن خوبی نوشته بودی عالی بود