دیداری دیگر

جولای 7, 2008

تا بعد
تا بعد…

دلم گرفت! گذشت…بوسه های عاشقانه ات رو گونه هام هنوز سنگینی می کنند…آه… تعجب کردی که این همه احساس کجا بوده!

اصلاً مهم نیست… مهم اینه که من یه بار دیگه تو را دیدم.

اصلاً مهم نیست… مهم اینه که من با رفتنم باز هم می تونم به یاد تو و نگاه عاشقانت روزم را پر از شوق و هیجان نگه دارم!

خدا1

جولای 7, 2008

یک بار یه گوشه خلوت نشستم، یه جای دنج که فقط نسیم آروم و سرد شب را رو گونه هام احساس می کردم! جایی که فاصله های درونیم را کم می کرد! دیوارها را بر می داشت!

یه وقت دیدم یکی بسیار آروم منو می پاد، یکی که نگاهاش مهربانی و محبت را القا می کرد، انگار این نسیم لطافت دستهاش را به من نشون میداد و تاریکی شب، سیاهی چشمهای زیبایش را!!!