فیلم
می 28, 2008
بعضی خوابها یک جوری موزیانه آدم را آزار می دهند، البته فقط در همان محدوده خواب!
ولی خواب دیدن مثل پشت صحنه فیلمهاست، یعنی سکانس به سکانس! اگر در یک سکانس یک غول بزرگ و بد ترکیب قصد جونت را کرده بود شاید در سکانس بعدی یک فرشته بالای سرت در حال خندیدن و تو هم پاهات را با آرامش تمام در یک رود جاری و خنک گذاشتی! مثل اینکه اون سکانس قبلی محو شده باشه! البته باز هم در محدوده خواب!
وقتی هم چشمات را به عالم واقعیت باز می کنی تازه متوجه میشی که اینها همه سکانس بازی بوده و اون موقع است که یه جورایی از بالا مثل یک کارگردان به کل سکانسهای خوابت نگاه میندازی! در حالی که وقتی خواب بودی یک بازیگر بیشتر نبودی!
انتظار
می 28, 2008
امروز یه کم دیر کردی! همیشه دقیقاً اونجا می ایستادی! به تو نگاه نکرده، لبخندی ملیح روی صورتت نقش بسته بود!
کمی خسته شدم! نه قلمی دارم و نه کاغذی، ولی اونقدر این جا را پر از احساس کرده ام که اگر بعد از من اینجا اومدی شاید تا حدودی متوجه بشی که یکی بی صبرانه انتظارت را کشیده!
دوست
می 28, 2008
گذشته ها گذشته! ولی خاطره تو هنوز تو ذهنم زنده است!
خاطره تو همش شادی و خنده است!
تماشای خنده هات لذت داره! اینقدر لذت بخشه که یادآوری اونها، آدمو شارژ می کنه!
من نگاهم عوض شده! کاری به بقیه ندارم! نه تا اون اندازه که سر به هوا شده باشم!
نه! اصلاً… ولی من کنار تو، در دریای آرامش شناور میشم!
وای! ای خدای من! من شاید عاشق تو شده باشم! عشق من داره آتیشش زیاد و زیاد تر میشه! کی میشه دوباره ببینمت!
باور کن ایندفعه فقط نگات می کنم! فقط تو خنده هات غرق میشم!
من
می 27, 2008
دیدم تو را، ای کاش نمی دیدم! خیلی زود عاشقت شدم! باورم نمی شد، اما ورقهای سفید، نامه ها! من معتادت شده بودم! معتاد دیدنت! معتاد پاییدنت! اصلاً خسته نمی شدم!